.:.گنجیشک.:.
گنجیشکا قارقار نمی کنن
نگارش در تاريخ شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

میدونید عشق مثل چی میمونه؟عشق مثل کاشتن یه دونه است...

اولش که اون دونه رو میگیری تو دستت حتی یه باد هم ممکنه اونو ازت بگیره ولی اگه بکاریش تو خاک،اگه مواظبش باشی،اگه بتونی بین یه عالمه علف هرز فقط به اون توجه کنی،اگه انقد بهش آب بدی که مجبور نشه ریشه هاشو لای ریشه های هرز دنبال آب بفرسته....اون یواش یواش رشد میکنه و تو میتونی ببینی که اون دونه ی کوچولو حالا گیاه تو شده

اولش اونه که همش به تو نیاز داره،حوصله ات سر میره ولی همش باید مراقبش باشی،عشق گیاه ضعیفیه نمیشه بهش اطمینان کرد من که باشم یادم نمیره که ازش مواظبت کنم

انقدی نمیگذره که اون دونه ی کوچیکت میشه یه درخت تنومند،حالا اگه خودتم بخوای دیگه نمیتونی جلوی رشدشو بگیری،اون روز به روز قویتر میشه و تو....

و تو فقط یه تماشاچی هستی....

اگه وسط کار جا نزدی،اگه مراقبش بودی اگه محو تماشای گلهای وحشی نشدی،اگه عطر علفا مستت نکرد فقط یه کم دیگه صبر کن

اون دونه  یه سایبون وسیع برات پهن میکنه،به تلافی همه ی اون زحمتا و صبوریات

حالا میتونی بهش تکیه بدی،انقد تنومند شده که بتونی با خیال راحت بهش تکیه کنی.....

به نظر من اگه هر دونه ائی میخوائید بکارید گیاهه یه ساله نکارید،مثل گندم مثل جو...زود ثمر میده ولی هر سال باید بکاریش

تازه نمیشه بهش لَم بدی،یه چیز دیگه بکار،دیرم که ثمر داد عیب نداره ولی عمری میشه........

خورده ریز:نمیدونم چرا دلم عاشقانه خواست؟

اینکه نمتونیم سختی بکشیم ناراحتم میکنه،زندگی هیچ چیزیو ساده به کسی نمیده،اگه میخوایئم باید  براش بجنگیم و اگه ارزش جنگیدن نداره اصلا از خواستنش صرف نظر کنیم....

(انقد شازده کوچولو رو خوندم رو نوشتنمم تاثیر گذاشت)

 

 

نگارش در تاريخ جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

بین این همه برنامه از حیات وحش که دیدم یکیشون خیلی تاثیر گذاربود،حمله ی یه یوز پلنگ به یه بوفالو،قسمت جالبش اتحاد بقیه ی بوفالو ها بود،اونا وقتی متوجه شدند،یوز پلنگو دوره کردن و اون بوفالوی تنها رو تو دایره ائی که درست کردن کشیدن  وحالا شدن یه گروه بوفالو نه یه بوفالوی تنها....

بقیه شم این بود که حیون وحشی مجبور شد فرار کنه

ما اشرف مخلوقاتیم؟!خاک تو سر اون مخلوقاتی که ما اشرفشیم.

یعنی از بوفالو هم کمتریم؟!

ایکاش بوفالو بودم،دلم میخواد داد بزنم سر خدا که انسان بودنمون مجازات کدوم گناهه؟

حیونا در مقابل زنجیره ی قشنگ طبیعت هم،از هم حمایت میکنن،اون بوفالو فقط قرار بود به اصلش برگرده،غذا بشه برای پلنگی که اونم غذا میشه برای درنده ی بعدی

بوفالوها غیرت دارن؟خوش به حالشون ما که نداریم

بوفالوها خون آریائی تو رگاشونه؟خوش به حالشون ما که اصلا رگ نداریم

اون روزی که گفتن تو زندان کهریزک چه اتفاقائی افتاده گفتم ملت کهریزکو با خاک یکسان میکنن....

گفتم فردا است که از دور و نزدیک بریزن تهران و فتوا بدن که سکوت مساوی با کفر است

فردا و فردا گذشت و داره میشه یک سال

نون اعراب بی غیرتمون کرد یا از اول همین جوری بودیم؟

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

خیلی عصبانیم،خیلی خیلی خیلی

مگه ما با این مردا کار دارم که اینا همش بهمون گیر میدن؟

بابا دلم نمیخواد سوار ماشینت بشم،چیه مگه،آره میدونم ماشینت خیلی گرون و مدل بالاست ولی من دوست ندارم

چرا ما توکشورمون فاحشه نداریم؟بعله درست شنیدید،فاحشه.

نداریم که هر کی دلش خواست تو خیابون واسه آدم بوق میزنه دیگه،اگه هر کی کارش معلوم بود این آقایون نسبتا محترم میدونستن واسه کی بوق بزنن،دنبال کی برن  واسه کی دننده عقب بگیرن و دلبری کنن...

میخوام عصبانی نباشم و عین آدم حرف بزنما ولی نمیتونم،همین که یادش میافتم باز گُر میگیرم

از اولش بگم؟

دارم تو یه خیابون خلوت و نسبتا خوب،از اون خیابونا که خونه هاش متری شونصد تومنه،راه میرم،میام کنار خیابون،منتظر دوستمم،صدتا ماشین رد شد که بدون اشتباه50تاشون بوق زدن،10 تاشون ترمز کردن،5یا4هم دنده عقب گرفتن....

عابرای پیاده هم تو همین مدل بودن دیگه،از اون رنگ ماتیکم گرفته تا کش شلوار پدر بزگم همه رو مورد عنایت قرار دادن...

چی بگم؟نه شما بودید چیکار میکردید؟منکه که کَر شدم و کور و لال

چطور به خودشون اجازه میدن واسه آدم بوق بزنن؟مگه من چه جوری بودم؟یه مانتوی مشکی،یه جین و یه کتونی با یه شال مشکی،به جون خودم ننه جون ناصرالدین شاه هم اینجوری نمیپوشید که من پوشیده بودم

ولی میدونید چیه؟اصلا براشون فرقی نمیکنه،زن باشه کوفت باشه...

بابا به دلمون موند عین آدم کنار خیابون یه دقه وایستیم

کجای دنیا مثل کشور ما ست؟

به نظر من هیچی بد نیستا،نه شیطونی نه تو خیابون جوونی کردن نه اینکه ملت از دست آدم اشکشون در بیاد،هیچی هیچی به نطر من بد نیستا

ولی اینکه با زنامون تو خیابون طوری رفتار کنیم که به خودشون نگاه کنن وفکر کنن مگه ما شغلمون چیه،این خیلی بده

نه افتضاحه

والله تو هیچ جای دنیا با فاحشه هاشون هم این رفتارو نمیکنن.....

 

 

نگارش در تاريخ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو، عزیز دل سلام از ماست

تو یک رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

---------------------

نوشته شده توسط من!!!

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

عاقبت گرگ زاده گرگ شود،گرچه با آدمی بزرگ شود...

نگارش در تاريخ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

ما متدینیم یا با اخلاق؟

اصلا کدوم مهمتره؟بعضیا میگن اسلام همون اخلاقه!!!

بعضی ها هم میگن اخلاق همون اسلامه....!

به نظر منکه اخلاق یا وجدان همون روح خداست که تو وجود ما دمیده شده فقط همین،هیچ اسمِ دیگه ائی هم نداره

بقیه اش دیگه تکرار مکرراتِ

تو این چند روزی که تو خونمون کلی آدم اومدن و رفتن و نماز خوندن،قران خوندن و دعا کردن دیدم نه اسلام اخلاقه نه اخلاق اسلام

اسلام پره از تبصره و ماده و کفاره است که راه میده برای خیلی از کارهائی که اگه خودتو بکشی هم وجدانت بهت اجازه ی انجامشو نمیده

هیچ وقت اخلاقیات به هیچ مردی اجازه ی گرفتن 4زن رو نمیده یا ارزش وجودی کسی رو طبق جنسیتش تعیین نمیکنه،همون بحث دیه ی زن و مقدار ارث فرزند دختر!(وخیلی از این مباحث جاهلیت)اسلام برای اعراب خوبه پر از اخلاقه ولی ما چی؟ما که موحد بودیم و هستیم!ما که به همه ی اون چیزی که اسلام میگفت سالها قبل رسیده بودیم.....!

هیچ وقت اخلاق بهت اجازه نمیده در مقابل کار زشت کفاره بدی و خودتو راحت کنی،وجدان بیدار تا آخر عمر آدمو قلقلک میده و سرزنش میکنه

این اصطلاح کلاه شرعی رو که همه شنیدیم؟

شکر خدا که وجدان هیچ وقت هیچ توجیح و بهونه ائی رو نمیپذیره.

میتونی خودتو گول بزنی ولی بازم ته وجودت یه چیزی چشمک میزینه که خر خودتی

اخلاق نه وعده ی بهشت بهمون میده نه ترس از جهنم،اون فقط بینش میده،بهمون نشون میده که کار زشتمون چه اثر بدی رو زندگی دیگران داشته و این مارو سوزان تر از هر آتشی میسوزونه.

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

فرشته ی مرگ به قشنگی یه پروانه کنار آدم پرواز میکنه و به اندازه ی نفس به آدم نزدیکه

ولی نمیدونم چرا همیشه غافلگیر میشیم؟!

به نظر من مرگ یه تغییر موقعیت مکان و زمانِ فقط همین،هیچ چیزی نابود نمیشه،از بین نمیره،

ولی ما مات و مبهوتش میشیم....

ما مسافرای خوش خیال این دنیا نمیدونم چرا هیچ وقت دلمون نمیخواد به مقصد برسیم

نمیدونم از مجازات میترسیم یا از تغییر خوشمون نمیاد!

جمعه ی گذشته من عموی بزرگمو از دست دادم،دل تنگ شدم یه کم هم گریه کردم ولی هیچ وقت فکر نکردم مرگ یه اتفاق عجیب و ترسناکه

من راستش خوشحالم شدم،راحت میشی از این همه عذاب و ریا ودروغ و....

راحت میشی از دنیائی که همش رنگ، نژاد،مذهب،قاره و کشور حاکمه،می نالیم از این دنیا ولی دل نمیکنیم از نا عدالتی

فکر نمیکنم برای به خدا رسیدن مرگ یا زندگی عامل مهمی باشه ولی رسیدن به بینشی که تو این دنیا به دست نمیاد مطئنا مرگ باید چیز مهم و شیرینی باشه

خورده ریز:چون همه ی مراسم خونه ی ما برگزار شد اصلا نتونستم این ورا بیام(پس معذرت موجه)

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

آنسوی دلتنگی ها همیشه خدائی هست که داشتن آن 

جبران همه ی نداشته هاست......

نگارش در تاريخ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

وقتی که جسمت خسته میشه خیلی خوبه،یه کم میخوابی یه دوش میگیری اگه یه چیزی هم بخوری که عالیه،همه چی میشه مثل اولش

ذهن هم خسته میشه خوب نیستا ولی میشه یه کاریش کرد،موسیقی گوش میدی،راه میری،شعر میخونی.....

ولی وقتی روحت خسته میشه خیلی بده

حداقل من بلد نیستم،نمیدونم باید چیکار کنم!

وقتی روحت زخمی میشه،وقتی تنها چیزی که مال خودتِ رو به مرگه

  اونوقت که من یه کم میترسم

از اینکه نمیدونم تو این شرایط، ممکنه چیکار کنم  میترسم

واسه همین میخوام بهش استراحت بدم،نمیدونم چه جوری فقط میخوام یه مدت آزاد بذارمش

واسه همین یه چند وقتی اینجارو تعطیل میذارم تا.....

(خیلی متاسفم از این رفتارم ولی واقعا تو اوضاع بدی هستم)

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

با بابا و مامان رفته بودم خرید،فروشنده ی قسمت لباس زیر نیومده بود و یه آقا جاش بود،از خرید منصرف شدم،اصلا حوصله نداشتم با شرم و ایما اشاره بهش بگم که چی میخوام که ایکاش صدام در نیومده بود و به بابا نمیگفتم که چی شده چون اول کلی برام توضیح داد که اینکه خجالت نداره خوب هر کی بسته به جنسیتش احتیاج به یه سری چیزای خاص داره و.... کلی از این حرفا

آخرم مجبورم کرد زل زل به مرده نگاه کنم و کاملا توضیح بدم که چی میخوام،من آدم سنتی و خجالتی نیستم ولی یه چیزایئ عادتمون شده و یه کم از گفتنش شرم داریم خوب.

از خودم که نا امید شدم با این همه ادعای روشنفکری و قیف قرن 21 که میومدم،احساس کردم منم خودمو سپردم به دست سنتهای الکی و قدیمی که دیگه هیچ جائی تو زندگی امروزم نباید داشته باشن.

کلی سرخ و سفید شدم که مثلا فلان مدل لباس زیرو میخواستم،چیزی که مادر،خواهر یا زن اون آقا هم استفاده میکنند،این اصلا چیز غریب یا شرم آوری نبود

وقتی دقیق فکر میکنم،میبینم این موضوع خیلی ساده و پیش پا افتاده است،این فقط بحث خرید یه جنس بود که انقد شرم توش بود.

مسائل روحی و جسمی خانم ها چی؟اونکه خرید یه لباس نیست که اگه اینجا نشد بری فروشگاه بعدی!

چرا تو جامعه ی ما انقد مسائل همراه با شرم زیاده؟چرا نگفتن خیلی از حرفا یعنی با حیا بودن؟

من اصلا دنبال بحثهای جنسیتی نیستم یعنی اصلا برام مهم نیست،ولی خلقت زن چه روح و چه جسم،سراسر راز و معما ست.

تو کشور ما انقد حیا و شرم به این جنس غالب بوده که همیشه ناشناخته مونده،حتی خود زنا هم خودشونو نشناختن،چیزی که همه ی دنیا داره برای روانشناسیش انقد وقت میذاره تو کشور ما کردنش تو چادر مقنعه که واسه خرید یه....

فکر کن،آخه آدم چقد....بذا بگم خر،آخه آدم چقد میتونه خر باشه؟

تو قرن21که ملت تو دنیا میرن تو مریخ پنت هاوس میخرن،من واسه خرید یه لباس باید سرخ و سفید بشم،که چی؟که اینجا ایرانه!

(تصمیم دارم تو چندتا پست آینده یه کم در مورد خانم ها بگم،اگه اشکالی نداره)

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

واقعا قصدم این نبود اینجا کسی رو با این مدل نوشته هام آزار بدم،ولی پیش اومد دیگه..

امیدوارم بتونید تحمل کنید

 

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

 

من نه خیلی اهل فیلم دیدنم نه نقد فیلم بلدم ولی یکی از سریالای نوروز انقد بی محتوا بود که فکر کنم برای نقد که نه ،برای اعلام آبکی بودنش اصلا احتیاج به سواد سینمائی ندارم

سریال دارا و ندار رو دیدید؟

اصلا احتیاج به دقت و دنبال کردن سریال نبود،تو همون چند قسمت اول چند چیز باعث شد که دیگه دلم نخواد دنبالشو ببینم

1:نقش زنا2:آدمای پولدار3:لهجه های محلی

نمیدونم چرا ده نمکی تو فیلمش زنا براش مثل یه قربانی میمونن؟زنای فیلمش آدمائی هستن که دارن میسوزنن و میسازن تازه اونم از سر عشق و معرفت!!

نمیخوام به تک تک نقشاشون اشاره کنم،ولی هیچ کدوم از زنای قسمت ندار تو شرایط خوبی زندگی نمیکنن،اونا حتی تو تامین غذای خانواده مشکل دارن ولی با این حال همه چی گل و بلبله،شعر میخونن و بزن و برقص را میندازن!

هیچ کدوم از زنا برای شوهرش داد و بیداد نمیکنه،قهر نمیکنه،حرفی از طلاق نمیزنه،حتی از شوهرش نمیخواد که بیشتر کار کنه!

اونا زنای راضی هستن که انگار تو عصر یخ بندان شوهر کردن و اگه چیزی بگن همینم از دستشون رفته،در کل طوری بازی میکنن که آدم روزی هزار بار آرزوی یه همچین شوهرائی به سرش میزنه و پیش خودش میگه که ایکاش منم  تو یه خونه ی اجاره ائی روبه هوار شدن زندگی میکردم.

تو همین خونه همه ی آدما لهجه های محلی دارن و همه به یه نحوی از لهجشون واسه طنازی استفاده میکنن!!!البته به نظر من بعضی جاها بیشتر به لودگی میرسید،مثل لهجه ی مازندرانی که بسیار افتضاح بود و بیشتر یه توهین به نظر میومد

اون طرف سریال از این طرف هم قشنگتره!

آدمای پولدار و کلاه برداری که حتی تو حرف زدن روزمره موندن و تو هر جمله شون ده تا غلط دارن!! به مرگ همدیگه راضی هستن و از هر فرصتی برای زیر آبی رفتن استفاده میکنن

 پولدارای یه شبه ائی هستن که تو دبی سرمایه گذاری کردن!

اونا پولدارن ولی همو دوس ندارن!به زور با هم زندگی میکنن!از زناشون میترسن!واسه خودشون اسمای جدید میذارن!در کل اونا آدمای پولدار بدبختی هستن!

من اصلا به ده نمکی که کارگردان فیلم هست ایردا نمیگیرم،این سیاست دولت ماست و داره جزئی از فرهنگ ماهم میشه که اگه کسی پولداره یا دزده یا بهش ارث رسیده یا اتفاقی دری به تخته خورده و پولدار شده که صد البته اون آدم بدبختیه که خیلی هم کمبود محبت داره،اون یه بیچاره است که ماشینای مدل بالا سوار میشه ولی لذت نمیبره!تو دبی سرمایه گذاری کرده؟!

(منم به دبی خیلی خوب نگاه نمیکنم ولی اگه ما نتونستیم خودمونو بالا بکشیم درست نیست به بقیه اینجوری نگاه کنیم،اونا دزدن؟کلاه بردارن؟به نظر من هر چی که هستن خیلی شرافتمندن چون حاضرن همه ی دنیا رو بدزدن و بدن به مردم خودشون، نه مردم فلسطین)

من فقط چند قسمتو دیدم و خیلی ناراحتم که همون چند ساعت هم وقتمو به بدترین شکل هدر دادم،خدا منو ببخشه.

مادر عروس:تو کشور ما پولداریه یه بیماریه که ماهمش باید از خدا بخوائیم که دچارش نشیم!

این تنها راهیه که به نظر دولت اومده!!اگه نه قشر عظیمی از جامعه باید حسرت فلان مدل بنزیو بخورن که تو کشور فقط100نفر دارن!

نمیدونم ما کی میخوائیم بفهمیم که تعداد زیادی هستن که از راه حلال و زحت کشیدن پولدار شدن،اونا فکر اقتصادی و آینده نگری خوبی داشتن،تو جونیشون ساعتهای زیادیو کار کردن تا تونستن تو سن 60سالگی چیزی بشن که آرزوشون بوده،حالا ما خیلی وقیح اونا رو تو جامعه کلاه بردار و دزد معرفی میکنیم(پدر من کارمنده بابامو نمیگما)

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ توسط گنجیشک

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

                                                            بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

                                          اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

این دو بیت از حافظ عزیز برای همه

عید که نشده پیش خودمون کلی برنامه ریزی میکنیم که این کارو میکنم اون کارو نمیکنم.... و مثل اون شنبه ائی که قرار بود درس بخونیم هر روز به وجدانمون وعده ی سر خرمن میدیم که از عید دیگه آدم خوبی میشم.....

عید هم میاد و.....

هیچی...

هیچی تغییر نمیکنه و ما همون جوری میمونیم،میمونیم منتظر عید بعدی و عید بعدیش

1:(ما همیشه خاطرات گذشته رو به دوش میکشیم و منتظر آینده روز میگذرونیم و برای سپری شدن حال لحظه شماری میکنیم.....

پس ما کی زندگی میکنیم؟!)

2:(چه خوب که عید داره تموم میشه و من میتونم به زمین و زمان گیر بدم)

نگارش در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

قصه ی سنگ صبورو شنیدید؟همونی که باید چهل شبانه روز فقط یه بنده انگشت آب و یه دونه بادوم بخوری.....

بعد میری پیش سنگ صبور و همه ی درد و رنجتو براش تعریف میکنی و آخر بهش میگی:سنگ صبور تو صبوری من صبور حالا یا تو بترک یا من؟اونوقت یکی باید به جای تو به سنگ صبور بگه که اونه بترکه،بعد سنگ صبور میترکه و یه قطره خون از دلش بیرون میاد

ولی اگه کسی نباشه که به سنگ صبور چیزی بگه آدم خودش از غصه ی حرفائی که گفته دق میکنه و میترکه!!!!!

حالا من نه سنگ صبور دارم نه کسی مونده ......

آخه مگه درد آدم یکی دوتاس که بری دنبال سنگ صبور؟سنگ صبور که سنگ صبوره کوه صبرم باشه پیش حرفای ما آب میشه

هی میگم بابا دمه عیدی انقد گیر نده انقد چرت و پرت ردیف نکن عین آدم عید بگیر....

ولی بغض کردم،نمیتونم نفس بکشم

یه هفته اس افسرده شدم،

یه چیزائی هر چند کوچیک ولی اندازه ی همه دنیا واسه آدم ارزشمنده....

آها یادم رفت بگم چرا

واسه آهنگ لحظه ی سال تحویل

بله واسه همون آهنگی که اون دو تا آقا میومدن میزدن

یه هفته اس هر روز با خودم سعی میکنم زمزمه اش کنم نمیتونم

اصلا ریتمش یادم نمیاد!!

به خدا دارم جدی میگم

هر چی سعی میکنم اسم سالها یادم نمیاد،همون که اسم حیون بود،امسال سال چی بود؟مار؟اسب؟!

میدونم خیلی مهم نیست ولی ما با اینا بزرگ شدیم

من از اول اسفند آهنگ لحظه ی تحویلو میزدمو تو خونه میرقصیدم و مثل اون دوتا مرده که تلوزیون نشون میداد خم و راست میشدم

عید که نزدیک میشد اسم حیوون اون سال رو به هم دیگه میگفتیمو......

چقد قبلنا همه چیز خوب بود

یادم نمیاد از کی دیگه آهنگه یادم نمیاد؟

آخرین سالی که سر سفره ی هفت سین میرقصیدم کی بود؟

به قول حسین پناهی« من دلم میخواد برگردم به کودکی

 

نگارش در تاريخ شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

من آشتی نمیکنم،عید نوروز که عید نوروزه عید ظهورم باشه من آشتی نمیکنم

اصلا من با این رابطه های اجباربی که چون با یه نفر فامیلیم باید رفت و آمد داشته باشیم مخالفم

از هر چی خاله خان باجی که همه ی کارشون غیبت کردن و فضولی تو کاره مردمه بدم میاد

آخر چیزی که ازشون یاد میگیری اینکه امسال اول عسلی مد شد یا بنفش!!!

وقتی از یه رابطه چیزی یاد نمیگیری،از دیدن کسی لذت نمیبری،شاد نمیشی یا نمیتونی چند ساعتی رو که پیششون هستی بخندی و شوخی کنی چه چیزی مجبورت میکنه که خودتو تو اون رابطه حبس کنی؟!

حالا خاله امه که خاله مه،چون خاله مه یا خواهرمه من باید تو یه مهمونی مسموم شرکت کنم که اگه نرم خانوم ناراحت میشه؟ خوب بشه

اصلا میخوام بفهمه که کاراش زشته و من بدم میاد از این همه پشت سر همه حرف زدن و اینکه فلانی امسال مبلا شو عوض نکرد و یا اون یکی با وام ماشین خریده

نمیدونم چرا هیشکی به این آدما نمیگه آخه به تو چه؟مگه تو نکیر مُنکر زندگی ملتی؟

من آشتی نمیکنم،چیه مگه؟

گفتن دلاتونو خونه تکونی کنید،میدونید یعنی چی؟یعنی چیزائی رو که خاک گرفته تمیز کنید و چیزائی رو که به درد نمیخوره بریزید بیرون

به این رابطه ها میگن رابطه ی بیمار

شما اگه مثل اون آدم باشید همش باید تلاش کنید که حالشو بگیرید و تو غیبت و چرت و پرت گفتن ازش کم نیارید و اگه مثل اون نباشید از دیونه بازیاش واسه غیبت کردن عذاب میکشید

میبینید این رابطه ها در هر حالتی شمارو اذیت میکنه

حالا نمیدونم چه اصراریه که ما با این آدما رفت و آمد داشته باشیم؟

منکه صد سال خونشون نمیرم،نمـیـــــــــــــــــرم

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

 

بعضی وقتا آدم تو شرایطی قرار میگیره که همه جوره متهم به نظر میاد!!!!حالا هی بگو آقا زود قضاوت نکنید بذارید من توضیح بدم...

تازه اگه تو ضیح هم بدی طرف اگه باورتم کنه 50% بهش احساس خریت دست میده که گیرش آوردی

هفته ی قبل  خانواده ی محترم 3روز رفته بودن مسافرت و من تنها بودم.

تو یکی از همون 3روز یکی از دوستامو سر کوچه دیدم و دعوتش کردم خونه.

فقط اینو بدونید که من شب خونه تنها بودم و صبح زود رفتم سر کار و الانم هر چی که تو خونه بوده میتونسته جا مونده ی دیشب باشه همون فکری که دوستم کرد....

وقتی رفتیم توی خونه  رفتیم تو اتاق من که حجاب اسلامیو از تن به در کنیم،

 حالا  توصیف اتاق:تخت من کنار پنجره است،

روی لبه ی پنجره یه بسته قرص پیشگیری از بارداری بود!!!روی تختمم چندتا لباس زیر و2تا بالش بود!!!

روی میز کامپیوترم 2تا فنجون.....البته بازم چیز مشکوک بود که خجالت میکشم بگم......!!!!

دوستم با یه لبخند مشکوکی داشت نگام میکرد،راستش خودمم خنده ام گرفته بود

اگه منم این صحنه رو دیده بودم از همون لبخند شیطانی های دوستم میزدم و اصلا نمیذاشتم طرف توضیح بده

فقط اینو دست میگرفتم واسه جائی که همه جمع میشن یه کم بخندیم ولی چون دوستم مثل من بیشعور نبود گذاشت من توضیح بدم

حالا چون شما هم قضاوت نکنید با اینکه من هیچ چیز بدی تو چیدمان اتاقم نیدیدم براتون توضیح میدم  

قرصا مال جوشای صورت خواهر کوچیکم بود که من گذاشته بودم جلوی چشم که بهش بدم

لباسائی که رو تختم بود و چون تازه خریده بودم و تو کیفم بود و صبح که میرفتم سرکار با عجله پرتش کرده بودم رو تخت واسه همین زیادی مشکوک بود

بالشتا هم واسه این بود که رو تخت لمیده بودم و کتاب میخوندم آخر از همه 2تا فنجون مال خودم بود که حوصله ی شستن نداشتم  و شده بود 2تا

خوب من چیکار کنم قیافه ام مشکوکه؟

ولی تو همه ی این اتفاق کوتاه و خنده دار یه چیز به ذهنم اومد اینکه حقیقت همیشه اون چیزی نیست که به نظر میاد، بعضی وقتا دقیقا عکس چیزیه که میبینیم

 

 

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

میخوام مثل زمین باشم،مثل اون لحظه ائی که همه ی نفسشو میده به باغ،تا که باغو بیدارش کنه،مبادا که ریشه  خواب بمونه،مبادا یادش بره که زمستون رفته وباید که بیدار بشه که اگه بیدار نشه اگه همون جوری توی خواب بمونه

 پس کی شکوفه میده؟

اگه هزارتا زمستونم خوابش کنن باز میخوام مثل زمین با نفس گرم خودم بیدارش کنم تا بهش بگم:اگه تو بیدار نشی،اگه من بیدار نشم

دیو سرما باغو طلسمش میکنه

اگه من خواب بمونم،توی سرما یخ کنم و بهارو از یاد ببرم

پس کی باغــو زنده نگه میداره؟

اگه گلهای زیادی مُردن من هنوز ریششون تو یادمه خودشون که نه ولی عطر گلاشون اینجا،توی قلب منه

اگه مجبور بشم مثل آرش که همه جونشو داد،به کمونو تیرش

همه جونمو بدم به نفس گرم زمین،میدم،

میدم تا که بیدارت کنم

تا که یادت بیارم که اگه رفتن گلامون

عطرشون اینجا توی قلبمونه

 

(این پست مال بچه هائی بود که نتونستن بوی عیدو حس کنن و من بهشون حق میدم ولی......)

 

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

داره بوی عید میاد،نمیدونم شماهم متوجه شدید یا نه ولی همش هرجا که میری بوی بهار میاد.

منم واسه همین تا عید دیگه هیچی نمینویسم مگه بهاری، نمیخوام این روزای آخر سال که داریم واسه سال نو آماده میشیم هی گیر بدم و بهونه بگیرم که چرا این اینجوریه و اون اونجوری.

تو این روزا همش یه چیز فکرمو مشغول کرده،اینکه زمستون هر چقد سرد،هرچقد طولانی تموم میشه و آخر بهار میاد،

دیروز درخت توی حیاطمون شکوفه کرده بود،همون درختی که اولین باد سرد پایئز همه برگاشو زرد کرده بود،حالا دوباره داره سبز میشه داشتم نگاش میکردم،همون جوری که تو پائیز نگاش میکردم،اون روز فکر میکردم همه ی تلاشی که واسه سبز بودن میکرده داره از بین میره، اون همه شکوفه اون همه سبزی همه نابود شده...

اون وقت میدونید دیروز وقتی شکوفه هاشو دیدم چی فکر کردم؟

اینکه زندگی همینه،یه روز بهار و یه روز هم زمستون،اینکه حتی قشنگترین شکوفه ها و سبزترین برگ ها هم رو زمین ریخته میشن و سردترین و طولانی ترین زمستون هم تموم میشه.

نه با قشنگترین شکوفه های زندگیت انقد مغرور و سرمست شو نه با سردترین زمستون ناامید و شکسته چون همشون تموم میشن و به زودی نوبت فصل بعدی زندگیت میرسه.

نگارش در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

کتاب تس رو خوندید؟خواهرم داره این کتابو میخونه...

 قهرمان داستان دختریه که یه فرزند نا مشروع به دنیا میاره و همین موضوع همه ی زندگی اونو تحت تاثیر قرار میده!!!!

نکته ی جالب کجا بود؟!

نکته ی مهم این بود که خواهر من نمیدونست که این وسط کی گناه کاره؟مادر؟پدر؟یا اون بچه؟

از من پرسید منم نظرمو گفتم،میدونید چی بهم گفت؟

گفت:خواهش میکنم فتوا نده،قانون چی میگه؟

ولی واقعا کی گناه کاره؟میدونم تو همه ی دنیا و همه ی فرهنگا یه عمل نامشروع به حساب میاد ولی....

آخه چرا؟چرا نمیگیم پدر مادر نامشروع؟میگیم فرزند نا مشروع؟

در سال چند هزار بچه به خاطر اینکه پدر مادرشون میخوان آبروشون حفظ بشه به دنیا نیومده میمیرن؟

و چندین و چند دختر خود کشی میکنن چون مادر یه فرزند نامشروع اند...

واقعا کی گناه کاره؟

نمیدونم من خیلی نفهمم یا این دنیا خیلی پیچیده است؟

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸ توسط گنجیشک

 

امروز رادیو داشت اعلام میکرد که ملت تو پاکستان راه افتادن رفتن راه پیمائی،در محکومیت روز ولنتاین!!!!

بعدم گرفتن کلی از کارتای ولنتاینو آتیش زدن!!!به نظرشون ولنتاین یه حرکت ضد اسلامی بوده و از این حرفا دیگه،البته میدونید که فرهنگستان ادب فارسی به این چیزا میگه تهاجم فرهنگی!!!!!

حالا من امروز میخوام هم رزم این متهاجم خطرناک به همهتون تبریک بگم و ازتون بخوام تو این حرکت انتحاری به من کمک کنید به همه ی دوستاتون تبریک بگید فارغ از جنسیتشون و اینکه عاشقشون هستید یا نه

حالا که یه بهونه پیدا کردیم که محبتمونو به دوستامون نشون بدیم فکر نمیکنم که خوب باشه خساست به خرج بدیم

میدونم که ما یه تمدن چند هزار ساله با کلی رسوم خوب داریم ولی  فکر نکنم چیزی از تمدنمون کم شه  اگه ما هم مثل همه ی دنیا تو این روز به هم گل و شکلات هدیه بدیم؟ 

ولنتاینتون مبااااااااااااااااااااااااااااارک

 

 

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها
 

قالب وبلاگ